...لحظه ای هم با ما بایست
شهر شهر فرنگه...بیا و تماشـــــــــــــا کن!!! چند ماهی است که کاری به کار روزگار ندارم چشمان جور کش زبانم شده انگار فقط میل به دیدن دارم ، ببینم وبشنوم... نمی دانم چرا ولی گفتنم نمی آید ... روزمرّگی بدی است که هر روز، سرت را بچرخانی و بچرخانی اما زمانیکه باید بگی یا بنویسی پس از اندک تاملی... بی تفاوت بگذری! شهر ، شهر فرنگه ...بیا و تماشا کن... یادش بخیر آن مرد ... میخندیدو این جملاتو تکرار می کرد چه نوستالژیک شد!!! انگار قاب تصویری آن ، امروز برای من بزرگتر شده و بجای آن لبخند...؟! شاید خود خواهی و خود محوری باشد که چندیست دغدغه شده ، شاید دیگر بس باشد این جدال دل و عقل...! ولی چه کنم که نمــک گیر دلم...! هنوز هم این سوال هست بدون آنکه به پاسخی برسم... "تکلیفم در چیست؟"
پی نوشت: اولین شب جمعه بعد از دو ماه محرم و صفر. پی نوشت : بعد از طرح نظرات دوستان (چه عمومی و چه خصوصی ) بر آن شدیم که تکمیلیه ای هم به پست بیافزاییم... به قول امام خامنه ای جبهه اصلی فرهنگی کشور دانشگاههاست...حال با توجه به جو موجود دو راه وجود دارد: نخست اینکه مثل بچه آدم بنشینی و درس بخوانی و کاری به کار دیگر مسایل نداشته باشی و دیگری آنکه در کنار راه اولی برای دینت هم جهاد کنی... حال ظرفیت آدمی پای به میدان می گذارد ...لا یکلف الله الا وسعها این است که گزینش را سخت میکند و این بنده حقیر را شرمنده... ولی گفتنی است ما هنوز نمکدان را نشکسته ایم. باشد که سال ها برقرار باشیم البته تا قسمت چه بخواهد...
پی نوشت : نخستین نفری که بهمان تبریک گفت " همراه اول " بود چه روزگاری شده است!!! صبح نمازم را با تیمم به خاک روی جلد قرآن سر تاقچه خواندم... باشد که بپذیرند... یادش بخیر قدیما برای خود رهگذری بودیم کامنتهایی داشتیم درخور اما اکنون جز چند دوستی که اینجا را قابل می دانند دیگر شوری در این گذر نمانده... چه آرامش بخش است که مینویسی ، آنچه که می خواهی ولی خواننده ای نداری...
پی نوشت : ــــــــــــــ (ندارد) شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان ""حضرت حافظ"
تاسوعای حسینی... التماس دعا. مادر... نمیدانم جواب اشکان تو چیست! شاید این واژه ی تکراریه "" شرمنده"" که دیگر خسته ات کرده! ولی چیز دیگری بلد نیستم مادر جان شرمنده... شرمنده که کاری برای صاحبان اشکهایت نکرده ام... پ.ن :گوشه ای از مراسم تشییع شهدای غدیر. خدايا من چگونه نااميد شوم و حال آنكه تو آرزوى منى،يا چگونه خوار گردم درصورتىكه اعتمادم بر توست.خدايا چگونه عزّت خواهم،درحالى كه در خوارى ثابتم كردهاى،و چگونه عزّت نخواهم با آن كه به خود نسبتم دادهاى؟ خدايا چگونه نيازمند نباشم،و حال آنكه مرا در نيازمندان نشاندى،يا چگونه نيازمند باشم در صورتى كه تو به جودت بىنيازم كردهاى،و تويى كه معبودى جز تو نيست،خود را به هرچيز شناساندى،پس چيزى جاهل به تو نيست،و تويى كه خود را در هرچيز به من شناساندى،پس تو را در هرچيز نمايان ديدم،و تويى نمايان براى هرچيز،اى كه به رحمانيّتش چيره شد،در نتيجه عرش در ذاتش پنهان شد،آثار را با آثار نابود كردى،و اغيار را به احاطهكنندگان افلاك انوار محو نمودى،اى كه در سراپردههاى عرشش پردهنشين از اين شد كه ديدهها او را دريابد،اى آنكه به كمال زيبايىاش تجلّى كرد،پس تحقق يافت عظمتش از روى استيلا و برترى چگونه پنهان شوى و حال آنكه نمايانى،يا چگونه غايب شوى و حال آنكه ديدهبانى و حاضرى،همانا تو بر هرچيز توانايى،و سپاس تنها از آن خداست،خداى يگانه. پ . ن : غروب عرفه التماس دعا. سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست سلام به کلیه دوستان... شبی کسی داشت از قوم ثمود و حضرت صالح ( ع ) می گفت که یه قسمتش خیلی منو گرفت... وقتی حضرت صالح و قومش به بیرون از شهر رفتند بعد از اینکه حضرت جواب خودشو از بت ها نگرفت و طبق قرارشون با حضرت حالا نوبت اونا بود که خواسته ی خودشونو از خدای صالح طلب کنند... بخاطر همین هم حضرت اونا رو به کوهی برد وقتی تو کوه جمع شدند به حضرت گفتند که به خدات بگو از درون این صخره ها یه شتر ماده ی جوان بزرگی رو بیرون بفرسته که وقتی اومد بتونه شیرم بده حضرت دعایی کرد همه دیدند که بعد از دقایقی صخره ها به لرزش دراومدند و از میان اون... شتر ماده جوان بزرگی بیرون آمد مردم رفتند و شیر هم دوشیدند....! بله درست بود این معجزه طبق درخواست مردم قوم بود. ولی این قسمتش خیلی عمیقه که ... وقتی مردم معجزه رو دیدند رو کردند به پیامبر و گفتند : "" صالح چه خدای خوبی داری چه زود جوابتو میده. "" فکرکن قوم ثمود ، قومی که با وجود درک پیامبر خدا و معجزاتی از این دست مومن نشدند اینو گفتند "" صالح چه خدای خوبی داری چه زود جوابتو میده. "" آری « من کان لللّه کان الله له... »
آیا ما از ثمودیان کمتریم؟؟؟
ثمودیان برا خدای صالح اینگونه گفتند ما چه می گوییم؟؟؟
پی نوشت : 1. رحلت امام بزرگوار رو به همه تسلیت عرض میکنم. 2. بابت اینکه کل داستان قوم ثمود رو نگفتم و فقط اشاره ای کردم عذر میخوام چون طولانی بود و شاید حوصله ی دوستانمان کم بخاطر همینم به این مقدار بسنده کردم. 3. در آستانه ی ماه پر فضیلت رجبیم دوستان ، رفقا ، خوانندگان مارو از دعاتون بی بهره نگذارید. یاحق. خدایا سال گذشت آمد فصل بهار دوباره بازی تکراری لیل و نهار دوباره از صبح تا شب یه عده دنبال کار... یه عده دنبال کار یه عده فکر فرار فرار از دنیای خود از توی این کارزار... اما همه ی این حرفا کنار... دوباره توی دلم توی این وانفسا گشتم دنبال یه یار یاری که کنج دلم نشه سنگینی بار یا که تو سختی راه راهی از جنس بهار نشم زخمی یه خار آره خدا... به یاد حرف آن آموزگار " بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت می کند " نی نیم و دل به نی نسپردم اما چه سود... از او هم نیاموختم اصلا می شنوی ای خدا...؟! می شنوی که چطور می زنم هر سان جار که چنین مست و شتابان نشوم راهی نار...! مستی ام ز می دنیا و شتابم بهر این وسوسه های بیشمار بیشمارو بی شمار و بیشمار... آره خدا... دوباره توی دلم توی این وانفسا گشتم دنبال یه یار پس کجایی تو کجا...؟؟؟!
پی نوشت : نخست سلام به دوستان و سپس عرض کنم که دلنوشته ی فوق را میخواستم عید تو گذر خویش بگذارم که نشد نمیدانم چرا...! بگذریم... باز تاکید کنم که نوشته فقط یه دلنوشتست و دوستان جای شعر تلقی نکنند و از ما هم بابت کم و کاستی هایش خرده مگیرند... یاحق. "" سُبحانک یا انیسُ تَعالیتَ یا مونِس ، اجرنا مِنَ النّارِ یا مُجیر ""
![]()
![]()

![]()

![]()
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



